خرید بک لینک
امروز و این لحظه زندگی به عادی ترین شکل ممکن در جریانه البته اگر کسالت مختصر همسر رو در نظر نگیرمطی روزهای گذشته اتفاقای عجیب و غریبی افتادنمی تونم تعریف کنم شاید دلم نمی خواد دوباره بشکافم و دوباره درباره شون حرف بزنمدلم می خواد فراموشش کنم هر چند می دونم ممکن نیستولی هر چی بود گذشتو من الان توی خونه مون در ساکت ترین حالت ممکن نشستمغذام روی گاز آماده اس و منتظر همسرم که بیاد و شام بخوریماین روزها همه تون رو خوندم برای خیلی هاتون کامنت گذاشتمبرای خیلی ها هم نهولی می تونم بگم خوندن نوشته هاتون خیلی خوب بود حتی عادی ترین روزمره ها کلی بهم حال خوب می دادقول بدین همیشه بنویسین شاید یه نفر با خوندنش حالش خوب بشه

برچسب: نویسنده: هستی حیدریان تاريخ: شنبه 26 شهريور 1401 ساعت: 18:13

کاش که تورو ، سر نوشت ازم نگیره میترسه دلم ، بعد رفتنت بمیره اگه خاطره هام ،یادم میارن تورو لااقل از تو خاطره هام نرو کی مثل من، واسه تو ، قلبه شکستش میزنه آخه کی واسه تو مثل منه بمون، دل من فقط به بودنت خوشه منو فکر رفتن تو می کشه لحظه هام تباهه بی تو ، زندگیم سیاهه بی تو ، نمیتونم بمون، دل من فقط به بودنت خوشه منو فکر رفتن تو می کشه لحظه هام تباهه بی تو ، زندگیم سیاهه بی تو ، نمیتونم کاش که تورو ، سرنوشت ازم نگیره می ترسه دلم ، بعد رفتنت بمیره اگه خاطره

برچسب: نویسنده: هستی حیدریان تاريخ: شنبه 26 شهريور 1401 ساعت: 18:13

امشب 9 سال گذشت از شبی که با هم پامون رو به خونه و زندگی مشترک مون گذاشتیموارد دهمین سال این زندگی شدیمداشتم با خودم فکر می کردم با اینکه این روزها از لحاظ روحی میزون نبودم ولی باز ته دلم یه کم ذوق برای امشب داشتمبذارین پست امشب خیلی تلخ نباشم چون خودش تلخ و شیرین قاطی دارهصبح همسر رو با بی حالی و فین فین راه انداختم حتی صبحونه هم نخورد حالش خوب نبود ولی رفتبعد از رفتنش مشغول تمیزکاری شدم دو سه ساعتی به همین روال گذشتشام هم گذاشتم که کم کم بپزهیه سر هم رفتم بیرون و یه خرید کوچولو کردم و برگشتمیه پیام تبریک هم بین مون رد وبدل شدبعد هم تماس گرفت که حالم اصلا خوب نیست و دارم میامزدم رو دور تند و کارایی که مونده بود رو انجام دادم وراستش کلی توی دلم هم غرغر کردم بابت این چند وقت مریضی طاهر و کلی حرفای باربط و بی ربط توی ذهنم رژه میرفتطاهر اومد و دیدم واقعا حالش خوب نیستزنگ زدم اورژانس اومد و رفتیم بیمارستاندوتا آمپول و یه سرم و کلی قرص و شربت و آزمایشنتیجه دوسه ساعت بیمارستان بودنمون شدولی بعدش حالش خیلی بهتر بوداومدیم خونه و سر راه یه کیک کوچولو قرمز هم خریدیم که بی هیچی نباشهشام خوردیم و داروها داشت اثر می کرد و طاهر خوابالو شده بودمنم دوتا ماگ که به همین مناسبت خریده بودم رو آوردم و گفتم اینم یادگاری از سالگرد ازدواج امسال مونهمون لحظه می خواستم تو گوشیم یه چیزی به طاهر نشونبدمساعت گوشیم 00:00بهش میگم اینم ساعت صفر عاشقیبغل می کنیم و می بوسیم و طاهر با اثر داروها خوابش میبرهمنم خودم رو به یه لیوان چای با خرما توی ماگ جدیدم مهمون می کنم و به سال هایی که گذشته فکر می کنم

برچسب: نویسنده: هستی حیدریان تاريخ: شنبه 26 شهريور 1401 ساعت: 18:13

صفحه بندی